تبلیغات
شهرفرنـــــــــــگ - برای کرد کودکان نازنین پیرانشهری

برای کرد کودکان نازنین پیرانشهری

1391/09/23 ساعت 15 و 53 دقیقه و 10 ثانیهنویسنده : سجاد خلیلی

 
نمی دانم برگ ریزان و برف ریزان های  آذربایجان را تجربه کرده اید یا نه
...
ساعت 7 صبح، چهره خواب آلود کودکانه، سختی ترک لحاف های پشمی گرم، صبحانه نیم و نصفه خورده یا نخورده و کوله ای از مشق های نوشته شده یا نشده و بعد ترک خانه
گام به گام، هوای سرد، خاطره گرمی خانه را می ربود
سنگ فراش ها را می شمردم
تیرهای چراغ برق
چهار راه ها
و در رویای زمانی که بزرگ خواهم شد می غلتیدم تا یخ زدگی گونه هایم فراموش شود
نصف مسیر مدرسه را که پیش می رفتم، دیگر شمارش سنگ فرش ها و تیر ها و غلتیدن در رویاها توان تحمل سرما را نمی داد ..
 و شروع به رویا پردازی در مورد بخاری مدرسه می کردم
و دیدن بچه ها و گرم شدن در کنار بخاری
و نیمه راه نیز، اینچنین با سرما در جنگ بودم
و هر روز اینچنین یک گام به بزرگ شدن نزدیک می شدم ...

می گویم آخر آن کرد کودکان نازنین پیرانشهری
مگر چیزی می خواستند جز گرمی آتشی که سرما از تن شان بیرون بیاورد
و گوش های سرخ و گون های یخ زده شان را نرم نرمک گرمایی دهد
تا بتوانند پشت میزهای زمخت و پنجرهای بی رنگ مدرسه های دیوار فروریخته شان آینده شان را نقاشی کنند
و اکنون نمی دانم من
آنان شان که زنده اند چگونه با صورت های چروکیده و سوخته می خواهند در مسیر مدرسه در رویاهای خود بغلتند
و آنان که مرده اند به کدامین گناه ؟

برچسب ها: برای کرد کودکان نازنین پیرانشهری ، اتش ، پیرانشهر ، ابتدایی ، سوزی ، کلاس ، مدرسه ،
آخرین ویرایش: 1391/09/23 ساعت 15 و 55 دقیقه و 31 ثانیه

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر